این هم شعری از من
آه ... چگونه قلبم را بازشناسم
در انبوه شیارهای موذیانه
رد پای نگاهش...
لبخندی که به تمسخر می نازد
و
پاره پاره ام می کند
امید ، نیش سوزنی دردناک
که با چشمان بسته مرا به هم می دوزد
صورتم تشتکی
که لبخندی بر آن نقاشی شده
گیسوانم سرزنش شانه ها
سرگیجه ی زانوانم
عشقی که توهینی بیش نبود
رویای با هم بودن
عاشقانه با هم ماندن
تحمل انتظار هیولایی بود
که امروز خود را به چوبه ی دار می بندد
این چوبه دار...این درخت هستی من

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر