وبلاگ نان آزادی

۲۱ مرداد ۱۳۹۰

تفکیک جنسیتی = توهین به انسانیت => به پا خیزیم


http://osyanezan.wordpress.com/
طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاه‌ها از نظر ما زنان جنبش نان و آزادی، پایمال کردن هر چه بیش‌تر حقوق زنان و یکی دیگر از سیاست‌های این رژیم مرتجع علیه زنان است.
ما که ماهیت زن‌ستیز جمهوری اسلامی را می‌شناسیم و با پوست و گوشت خود آن را تجربه کرده‌ایم می‌دانیم که با اجرای این طرح، سطح علمی دانشجویان دختر در تمام رشته‌ها، به خصوص رشته‌های علمی و فنی، پایین خواهد آمد، چرا که دانشگاه‌های ایران، همین حالا هم با کمبود امکانات آموزشی مناسب و استادان متخصص روبرو هستند. و اگر در دانشگاه‌ها طرح تفکیک جنسیتی پیاده شود یا برخی رشته‌ها تک جنسیتی شوند، این دختران دانشجو هستند که از همین امکانات فعلی محروم خواهند شد.
می دانیم که با اجرای این طرح، جنبش برابری زن و مرد و لغو تبعیض جنسیتی در دانشگاه‌ها ضعیف می‌شود.
می‌دانیم که با اجرای این طرح، رژیم می‌خواهد دانشجویان دختر و پسر را از هم جدا کند، تا مانع اتحاد و مقاومت مشترک‌‌مان شود و جنبش دانشجویی را آسان‌تر سرکوب کند.
از نظر ما زنان جنبش نان و آزادی، این طرح علاوه بر عواقب منفی مبارزاتی و علمی، عواقب فرهنگی و اجتماعی وخیمی هم به دنبال دارد. کم‌ترین نتیجه اجرای چنین طرحی آن است که در آینده بازار کار و امکان پیشرفت شغلی زنان محدودتر و کم‌تر از شرایط فعلی خواهد شد. و در نهایت زنان هر چه بیش‌تری از اجتماع و بازار کار بیرون رانده شده و به کنج خانه‌ها فرستاده خواهند شد.
رژیم سعی می‌کند در این دانشگاه و آن دانشگاه، در این رشته و آن رشته این طرح را به تدریج پیاده کند تا از مبارزات متحد و سراسری دانشجویان جلوگیری کند. ما هم به تجربه فهمیده‌ایم که در صورت عدم مقاومت، رژیم، گستاخ‌تر شده و حق و حقوق ما را بیش‌تر پایمال می‌کند.
پس، اجازه ندهیم رژیم در اجرای این طرح موفق شود.
راز موفقیت ما، مبارزه متحد، مشترک و سراسری تمام دختران و پسران دانشجوست. از همین امروز این مبارزه و مقاومت مشترک و سراسری را سازمان دهیم.

آدرس‌های تماس با ما:

osyane_zan@yahoo.com

osyanezan@gmail.com


آدرس‌های ما در فیس‌بوک:

صفحه فیس‌بوک

صفحه لایک


۵ مرداد ۱۳۹۰

زن قهرمان



چند روزیه که ویدئو کلیپی از یک "زن قهرمان" در یوتیوپ پخش شده. آدرسش پایین متنه. اما توصیه می کنم نبینید.
صحنه ی مردیه که خون آلود وسط خیابون افتاده و زنی که با چاقو هی دور و برش می چرخه و فحشش می ده و چاقو را توی بدن بیجان مرد فرو می کنه.
می دونم که این زن باید چه ها از دست این مرد کشیده باشه که اینطوری با چاقو به جونش بیفته.
می دونم که وقتی قانون از این زن حمایت نمی کنه، خودش دست به کار می شه و انتقام می گیره.
می دونم ...
اما اگر این زن می دونست که زهرا زن همسایه اش هم هر شب از دست شوهرش کتک می خوره، سکینه مجبوره تن فروشی کنه که خرج مواد شوهرش رو دربیاره، فرزانه تو فکره که زودتر شوهر کنه تا سربار خانواده اش نباشه، ناهید نمی تونه طلاق بگیره، چون می ترسه برگرده خونه ی باباش و بچه هاشو هم از دست بده. طاهره مجبوره دندون روی جگر بذاره و به روی خودش نیاره که سر پیری شوهرش رفته یه دختر بدبخت 18 ساله رو صیغه کرده. اگه می دونست ... شاید هم می دونست...حتما می دونست.
اما چرا سراغ زهرا، سکینه، فرزانه و ناهید نرفت تا با هم فکرشونو بریزن روی هم و کاری بکنن. تا هزاران و میلیون ها زن دیگه فکر کنن، ریشه ی بدبختی هاشون چیه و از کجا آب می خوره؟ اونوقت باید سیاسی می شدن؟ چرا نشن؟ مگه این زن دیگه چی داشت که از دست بده؟ مگه بقیه چی دارن که از دست بدن؟ مگه من چی دارم از دست بدم؟ یه زندگی سگی؟ یه زندگی سگی!
اگه اینطوری می شد، اونوقت بود که این زن یک "زن قهرمان" بود. قهرمان نه فقط برای این که می خواست انتقامشو بگیره و این زندگی سگی تموم بشه. بلکه برای این که می خواست اگه زهرا هم کتک خورد، پلیس و دولتی باشه که به دادش برسه. سکینه بتونه سر یک کار آبرومند بره و خرج خودشو دربیاره و دولت و قانون کمکش کنه تا تکلیفش رو با شوهرش معلوم کنه. فرزانه توی فکر دانشگاه رفتن و درس خوندن باشه. ناهید بدونه که طلاق گرفت، می تونه کار کنه یا تامین اجتماعی داره. طاهره می تونست از دست شوهرش شکایت کنه و قانونی بود که پدر شوهرشو درمی آورد که رفته یه زن دیگه گرفته و هزاران و میلیون ها زن دیگه از "تمام خوبی ها و زیبایی های زندگی" سهم شون رو بگیرن.  
نویسنده: چش غره

۲۰ تیر ۱۳۹۰

توی این مملکت حتما لازم نیست سیاسی باشی تا زندگیتو سیاه کنن. زندگی تو رو که می خواستی ریسک نکنی...

۲ تیر ۱۳۹۰

این هم چند کلمه از خودم

آشیانه ی خیسم در گوشه ی چشمانش
چه آسان چکید...
به اعماق حنجره ی شب

خاطره ی آخرین سرسره
روی لب هایش
 چه ارزان پرتاب کرد
رویاهایم را
به روسپیگری

و من به فراموشی...
 در تعفن نفس های شب
در زیر انحنای خیس خیال چشمانش
باز هم  لانه می سازم

۱ تیر ۱۳۹۰

امروز تو دیگه رای داده ای


روزي یک سياستمدار معروف، درست هنگامی که از محل كارش خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و يك فرشته از او استقبال کرد. فرشته گفت: «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سياستمدار گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
فرشته گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سياستمدار گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
فرشته گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سياستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند..
به سياستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سياستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبي روز اول نبود.
بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سياستمدار گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سياستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سياستمدار با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود...
امروز دیگر تو رای داده‌ای».

۲۲ خرداد ۱۳۹۰

22 خرداد

امروز، بار دیگر 22 خرداد
بار دیگر تاریخ این سرزمین، تاریخ تشویش
دوسال پیش بود ...
ریزش رای ها به صندوق
امروز، دو سال بعد
دیگر کسی
از بازپس گرفتن رای سخن نمی گوید
امروز سخن از
بازپس گرفتن اجساد دوستان مان

فریب انتخاباتی، هم فریبی سبز
برای خوش خیالان دیروز
و مایوسان امروز

رنگ ها در حصار مغرور سبز
و سبز خود در زبون حصر خانگی
هنوز به انتظار معجزه ای
که خراب کند، اما خراب نکند
که خشونت ببیند، اما خشونت نکند
که چشم ها را هم ببندد
در راهپیمایی سکوت

۲۱ خرداد ۱۳۹۰

توهین عشق


این هم شعری از من

آه ... چگونه قلبم را بازشناسم
در انبوه شیارهای موذیانه
رد پای نگاهش...

لبخندی که به تمسخر می نازد
و
پاره پاره ام می کند
امید ، نیش سوزنی دردناک
که  با چشمان بسته مرا به  هم می دوزد


صورتم تشتکی
که لبخندی بر آن نقاشی شده
گیسوانم سرزنش شانه ها
سرگیجه ی زانوانم

عشقی که توهینی بیش نبود

رویای  با هم بودن
عاشقانه با هم ماندن
تحمل انتظار هیولایی بود

که امروز خود را به چوبه ی دار می بندد

این چوبه دار...این درخت هستی من



۱ خرداد ۱۳۹۰

پل

در زندگی باید گاهی قبل از این که دیر شود دانست 
از کدام پل ها باید گذشت و کدام پل ها را باید خراب کرد.

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۰

برای دو برادر زندانی سیاسی اعدام شده


فیلم مادر محمد و عبدالله فتحی رو دیدم که پس از اعدام پسرانش در پشت دیوار اوین هلهله می زد. این کلمات از ذهنم گذشتند:

هلهله پیچید 
درهوای سکوت 
در هق هق سیاه پوشان
آنان که می دانستند
امروز 
برای دامادان دیروز
دروغی بیش نبود


امروز امروز
اما برای ما هنوز 
حقیقتی بی واژه 
امروز برای ما اما
حقیقت 
هلهله ای بی واژه
 در هوای خون...